تبليغاتX
Google Pagerank Checker Tool ♫..من یک آریایی هستم..♫

♫..من یک آریایی هستم..♫
♫♥ ترانه سرا ، شاعر ، نویسنده ، کارگردان ا|نامی|ا♫♥
قالب وبلاگ
لینک دوستان

وبلاگ جدید دکتر سید مهدی موسوی را ببینید. از طرف خودم و همه ی مخاطب هایم که این وبلاگ را باز می کنند، چه آنهایی که مهربانند چه آنهایی که فحش می دهند، به دکتر موسوی تبریک می گویم! به امید روزهای بی سانـ-سور، بی فیلـ-تر، بی خشونت... لینک این وبلاگ خوب را در پیوندهایتان تصحیح و یا اضافه کنید. حتما ها!!

غزل پست مدرن و...

www.bahal22.persianblog.ir

و انگار بغضی ته نشین شده ته گلویم . . . جوشید

از گریه ی مخروبه نشین ها . . .

[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 22:29 ] [ محمد بابایی(نامی) ]

دنیای عجیبی است . گاه جان کسی را به خاطر اندیشه هایش می گیرند . . .


در بیشتر کشورها، مخالفان حکومت و فعالان سیاسی را تبعید می کنند، در ایران ممنوع الخروج!


دستت درد نکنه اصغر جان . . . خسته نباشی . . . تبریک . . . پس از سال ها توانستیم افتخاری در سینما کسب کنیم . با افتخار سرمان را بلند کنیم و بگوییم ما یک ایرانی اصیل هستیم یک آریایی . و ما با تمام آن هایی که راحت از کنار این اتفاق و این جایزه میگذرند فرق داریم . ما هرگز دین را با سیاست قاطی نکردیم . ما تمام سعیمان بر این بوده که به مردم خدمت کنیم . هنر ایرانی را در جهان گسترش دهیم و ظلم را ریشه کن کنیم که خیلی خون ها ریخته شد ، کشته دادیم . . . دستت درد نکند اصغر جان و تو با جدایی نادر از سیمین افتخار را به مردم کشورت هدیه دادی

کفر نویس (خرافات محض من /شاید/ )

تخت جمشید را می بینیم و بودن کوروش و آریایی ها در سال های دور در این خاک انکار میکنیم . دل بسته ایم به شخصیت های بزرگی که هرگز هیج آثاری از آن ها ندیده ایم و آن ها شده اند دلیلی برای جیب خیلی از اشخاص .

م.ب(نامی)


من دیوانه ام چون دارم چنین حرفی می زنم . این روز ها به این نتیجه رسیده ام که انسان همیشه به دنبال ۲ چیز بوده است اول اینکه به دنبال نیرویی که از نیروی خودش توانا تر است ، تا در مواقع نا امیدی به آن نیرو تکیه کند و امیدش به آن نیرو باشد و دوم این که دنبال رابطی بین خودش و این نیرو باشد . . . آیا این نیرو فقط در احساسات و افکار این آدم هاست یا واقعا چنین نیرویی وجود دارد؟

م.ب(نامی)


خوشا روزی که اندر خانه بودی

صفای گرم این کاشانه بودی

در غم هجر تو دلم زار و غمین است

حکایت بعد مرگت این چنین است

م.ب(نامی)


سیبی در پشت بام برجی معلق مانده است

بگو "دوستت ندارم "

تا قانون جاذبه

تکرار شود . . .

م.ب(نامی)

 


باز هم یک غیبت طولانی و من شرمنده ام . باز هم لطف دوستان و بی محبتی من و هزار ببخشید

این چند روز درگیر ساخت فیلم کوتاه و کلیپی بودم که بر خلاف کار های قبلیم تمام کار هایش را خودم انجام دادم . هم فیلم نامه هم کارگردانی هم فیلمبرداری هم تدوین و افکت گذاری ، انتخاب بازیگر ، لوکیشن و صحنه پردازی و . . . کل کار هایش با خودم بود که هم خرج سنگینی روی دوش من گذاشت و هم حرص و جوش زیادی به خاطرش خوردم ولی هم فیلم کوتاه و هم کلیپ به شکل بسیار حرفه ای در آمده و به زودی برای دانلود خواهم گذاشت .

چند روزی بود خاطرات داشتند اذیتم میکردند . خاطراتی که به دوره اول راهنمایی من برمیگردد . داستان شکست عشقیمو که در سنی که هنوز دهنم بوی شیر میداد رخ داد . تصمیم دارم داستان عاشق شدنمو بذارم*

بخوانید . . .

* سال اول راهنمایی بودم . دو روز اول مدرسه وقتی تعطیل شدیم دیدم دو دختر از جلوی مدرسه ی ما رد شدند که من از روی شوخی متلک پراندم که متلک خنده داری بود و هر چقدر آن دو دختر سعی کردند جلوی خودشان را بگیرند ، نتوانستند و زدند زیر خنده و رفتند . به آن ها هم میامد که همسن و سال های من باشند . . . یک هفته کار من شد متلک گفتن به این دو دختر و بعد یک ماه دیدم علاقه ی عجیبی به یکی از آن دختر ها پیدا کردم و هر روز بعد از تعطیل شدن منتظر میماندم تا آن ها رد شوند و بعد من بروم خانه .

هر روز ما ساعت ده دقیقه به ۲ تعطیل می شدیم و آن ها ساعت ۲:۳۰ و من به سرویس شخصیم می گفتم که یک ربع به ۳ دنبالم بیاید.با ۱۰۰۰ ماکفات توانستم با آن دختر دوست شوم و از آن روز به بعد هر روز صبح منتظر می شدم تا رد شود و برود مدرسه و هر روز بعد از ظهر همراهش تا سر کوچه شان می رفتم . گذشت و گذشت و سال اول راهنمایی تمام شد . آن موقع موبایل نداشتم او هم موبایل نداشت و سخت بود با هم ارتباط برقرار کنیم و تو طول سه ماه تابستان ما ۳ بار بیشتر هم را ندیدیم . مدرسه ها شروع شد و من رفتم دوم راهنمایی و باز مثل همیشه میدیدمش . دوماه بعد از آغاز سال بابام برایم گوشی خرید اما او گوشی نداشت و یواشکی با کمک پسر خالم یک گوشی معمولی و سیم کارت خریدم و دادم بهش که هزار بار هم لو رفت ولی خب برای ما مهم نبود و مهم این بود همدیگر را دوست داشتیم . هر روز صبح میدیدمش و هر روز بعد از تعطیلی مدرسه منتظر می شدم تا میامد و تا سر کوچه شان همراهی اش میکردم و کلی می گفتیم و میخندیدیم . با خیلی از همکلاسی هایم خاطر متلک گفتن به او دعوا کردم . . . بعد از عید حتی گاهی شب ها هم با هم بیرون می رفتیم و یادمه یک شب داشتیم روی شوخی می دویدیم و دنبال هم میک ردیم که خورد زمین و دستش زخمی شد و اون موقع تو آغوش گرفتمش و مثل بچه ها زد زیر گریه منم حرفای بچگانه می زدم . " خوب میشی عزیزم . بچه که گریه نمیکنه . دوست دارم . . . " اون شب با تمام بچگیمون قول دادیم که در آینده برای هم شویم و با هم ازدواج کنیم حتی قرار شد اسم بچه هایمان را شیرین و فرهاد بذاریم . . .

گذشت و گذشت و رسیدیم سال سوم و آن موقع برگتر شده بودیم و بیشتر به هم عادت کرده بودیم . دوستیمان از رو عادت نبود و واقعا همدیگر را دوست داشتیم . واقعا اگر یک روز ازش خبری نداشتم دیوونه می شدم . سال سوم هم گذشت و رفتیم سال اول . وقتی رفتیم دبیرستان اون موقع اختلاف نظر هامون شروع ولی بازم مثل سابق همدیگر را دوست داشتیم و واقعا عاشقش شده بودم . هر شب هرشب بیرون می رفتیم و کلی از افراد فامیل مارا با هم دیده بودند . چند بار پدر و مادر هم گفته بودند تا با دختری دوستی؟ و من انکار می کردم و می گفتم نه . دبیرستانی که من میرفتم کنار راهنمایی بود که میر فتم و مدرسه ی آن ها هم همین طور بود . من مجتمع سیدالشهدا می رفتم که دبستان تا دبیرستانش کنار هم بود و دبستان تا دبیرستان دخترانه اش هم کمی آن سمت تر کنار هم بودند . باز هم هر روز همدیگر را میدیدم . چهار سال بود با هم بودیم . همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا نزدیکای امتحانای آخر ترم سال اول دبیرستان شد . چند روز ازش خبری نداشتم . . . گوشی اش هم خاموش بود . تا این که یک شب وقتی رفته بودم کوچه شان دیدم روی پارچه ی سیاه اسمش نوشته بود و اون لحظه تند یک آجر روی زمین برداشتم و شروع کردم جیغ زدن و فریاد زدن و آجر رو سه بار زدم روی سرم که هنوز رد شکستگیشان روی سرم هست و چند مرد مسن آمدند و جلویم را گرفتند . . . .

. . . .

فهمیدم با دوستاش رفته بود کوه دخمه ( در یزد ، کوه تاریخی که زرتشتیان یزد مردگانشان را آن جا بالای کوه خاک میکنند) و وقتی داشته پایین میامده از کوه پرت شده پایین . . .

همراه پدر مادرم به مراسمش رفتیم و چند ماه با هیچ کس حرف نمی زدم و گوشه ای کز می کردم و هر روی می رفتم خانه شان و کمک خانوادش می کردم تو کاراشون و میرفتم و ساعت ها تو اتاقش زل می زدم به وسایلش و هنوز که هنوز بعد از گذشت چند سال از اون اتفاق هر وقت یادم می افتد شرشر اشک می ریزم و هقهق گریه میکنم . بهترین لحظات زندگیم را با او تجربه کردم . هر پنجشنبه می روم سر خاکش و ساعت ها روی قبرش دراز می کشم . حتی به خاطر او اعتیاد شدیدی به قلیان و سیگار پیدا کرده بودم که با کمک بابام سیگار رو ترک کردم اما قلیان را نتوانستم و فقط می دانم این اتفاق زندگی من را زیر و رو کرد و مطمئنم عمر منو نصف کرد مطمئنم . الانش هم از بس فکر میکنم و تو گذشته غرقم هم تعداد موی سفیدم بالا رفته هم مجبورم چند سال دیگه برم مو بکارم ****
حتی نام "نامی" همون سال دوم راهنمایی با او برایم انتخاب کردیم . که اول چهار تا کلمه بود که "م" اول اسم من بود و " الف " اول اسم اون بود و اون دو واژه ، واژه هایی که می پرستمشان

سه سال از اون فاجعه می گذره و من دیوانه تر از همیشه ، غرق در خاطراتم و نه به زمان حال می اندیشم و نه آینده برایم مهم است و من فقط غرق در ۴ سالی هستم که بهترین دوران زندگی من بود

روحش شاد و یادش گرامی باد

دلم گرفته بود مثل وقتایی که دلم میگیره رفتم مدرسه ای که میرفتم . این جایی هست که همیشه می ایستادم و منتظر اومدن اون میشدم . . . که دیگر هر چقدر می ایستم نمیاد نمیاد نمیاد . .

محمد بابایی (نامی)

 

یک متن از من

زندگی شیرین است . آن گاه که تنها در گوشه ای دور دست نشینم و تورا به رویای خویش مجسم ببینم . روزی براهی عبورم افتاد و ناگهان خاطره ای بنظر آمد . لرزه بر اندامم گرفت.لنگان لنگان براه خود ادامه دادم پژمرده تر گشتم . لغزید پایم و گشوده گشت دریچه های غمم . نشستم . دیدم دیدنیهارا خرابه ای بیش نبود . از آن شهر قصه جز مشتی خاک بر جای نمانده بود . گلستان به شوره زاری تبدیل گشته و بلبلان باغ را ترک گفته و جای خود را به زاغ سپرده .
در آن لحظه به خود آمدم ولی دیر شده بود . . .
حال که بدین منوال است چرا باید دل به دنیا بستن و غم خوردن؟؟؟!!

محمد بابایی (نامی)

 

چند کوتاه بی قاعده

دلم یک آن گرفت

وقتی با چشمانم مناظر درختی بودم که

با شاخه هایش سیب هارا

به دار آویخته بود . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باورم نشد

چشمانم را بستم و بار دیگر باز کردم

نگریستم

خیره ماندم

باورم نشد که نشد

انگار بیدار بودم

چشمانم را بستم تا به خواب روم

شاید در خواب باورش آسان تر بود . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قبل از آن که به آینه نگاه کنم

مادرم با یقین می گوید :

« بی خوابی در چشمانت موج میزند»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و همین که نگاهم را برگرداندم

و بار دیگر به بالا نگریستم . .

رفته بود

محمد بابایی (نامی)

یک سپید بی قاعده تقدیم به روح پاک محمد مختاری که ملهم از اشعار زیبای اوست

اینجا
بی حضور هیچ شاعری
اشعار مهلک سروده می شود . . . !
عابران را می بینم
که بی رد و بدل شدن واژه ای
کوچه ها از کنارشان می گذرند
وحشت و عفونت که خانه در باور های مردم کند . . .
تابوت های مملو از موجودات زنده
راه گورستان را می پیمایند
بی آن که سنگی سد راهشان شود
درد چه راحت معنا یافت
از ما که برای قبرمان بیل فروختیم
گریه ی مرغان دریایی را فراموش کردیم
تا صدای قدم های عابری ناشناس گوش هایمان را
به درد آورد
همه سر جایمان خشکمان زد
تکه ای ابر کافی بود
تا از هم بپاشیم
صدا در گوشمان پیچید
از گودال بیرون جست
طنابی شد و دور گلویمان پیچید
بی آن که بیدادی کنیم مزه ی خفه شدن را
چشیدیم
انگار مرگ
شهرمان را در محاصره ی خویش
قرار داده بود . . .

محمد بابایی (نامی)

موسیقی نامه

آهنگ هایی که به دلم نشستند

آهنگ " چشم انتظار " از سامان علیبخشی

آهنگ قدیمی به دلم موند از حمید عسکری

آهنگ بهترینی از هومن آزما

آهنگ مورچه ها ۲ از متین دو حنجره

آلبوم مدارا از شهرام شکوهی

 

و . . .

 

اگر بنشینیم و همینطور شاهد بسته شدن در های آزادی و ریخته شدن خون برادران و خواهرانمان باشیم . . . فردا مارا هم از خاکمان بیرون میکنند به جرم مراسم زنده یاد از کوروش بزرگ . . .

 

 

 

 

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:37 ] [ محمد بابایی(نامی) ]

 

برای دانلود فیلم کوتاه من که سرنوشت نام دارد روی لینک زیر کلیک کنید

«دانلود فیلم سرنوشت»

یا می توانید مستقیم از آدرس زیر دانلود کنید

http://s2.picofile.com/file/7275509351/AVSEQ01.dat.html


پرده ی آخر این قصه منو

نقش اون که قیدشو زدی بگیر

من که میرم ولی این ستاره رو . . .

اگه کم کردی توی شب برو بمیر . . .

 

 

چگونه مطمئن باشم که نامه ام می رسد به دستت؟ وقتی برای انتشار مقاله ای ، آن هم در دنیایی مجازی باید از هزار فیلتر ردش کنی و آخر سر چیزی جز " چشم قربان " از آن باقی نمی ماند . . .

چگونه خیالم تخت باشد که نامه ام را دریافت میکنی وقتی برای خروچ از این مملکت بررسی ات میکنند و اگر اسلحه داشته باشی زندان و اگر نامه ای ضد آن ها داشته باشی اعدام خواهی شد؟ . . .  آخر چگونه؟

 

 

 

همیشه همه می گویند قدم زدن زیر باران ر ا دوست دارند . . . اما وقتی باران می بارد ، انبوهی از آدم  میبینیم که با سرعت به سمت خانه هایشان می گریزند که خدایی نکرده لباس نو شان خیس نشود یا زیر باران سرما نخورند . . .

محمد بابایی (نامی)

 


بابت غیب طولانی ام عذر می خواهم . ولی خب نبود من شاید موجب خوشحالی خیلی ها شد که کامنت های بی ادبانه برای من می گذاشتند ولی خب تعدادشان خیلی نبود و برای من این ها مهم نیست و فکر کنم در برابر هدف های بزرگ من حتی یک پشیزی نباشند . . .

ولی خب متشکرم از آن هایی که همیشه مرا یاری کردند و تا به روز می شدم نظرات ارزشمند خودشان را می گذاشتند و حتی خیلی هایشان بدون رودربایستی نقدم میکردند و مشکلات نوشته هایم را می گفتند و خب این خیلی برای من خوب بود . . . شاید نباشم اما به فکرتان هستم . . .


در ابتدا  ترانه ای را که خیلی دوست دارم

 

گریه های بی صدایم ، در دل شب  . . های هایم

از تو پنهان کردم  ،  از تو پنهان کردم

رد پای اشک هایم ، در دل تو جای پایم

از تو پنهان کردم ، از تو پنهان کردم

غصه خوردن وقت مردن عاشقانه جان سپردن

عکس هایت ، نامه هایم ، شانه هایت ، گریه هایم

از تو پنهان کــــــــــــــردم ، از تو پنهان کردم

هق هق من عاشقانه ، ناله های من شبانه

از تو پنهان کردم ، از تو پنهان کردم

غصه خوردن ، وقت مردن ، عاشقانه جان سپردن

عکس هایت ، نامه هایم ، شانه هایت ، گریه هایم

از تو پنهان کردم . . .

نرگس مشرف

 

 

خب حقیقت است مگر دست من است؟ ولی چه تلخ . . !

 

آیا مادر بزرگم بچه های مرا میبیند؟

در حال تماشای یک سریال تلویزیونی هستم . در فیلم یک زنی صاحب یک بچه می شود و دوربین بیمارستان را نشان می دهد که شوهر آن زن و اقوامش چقدر از دنیا آمدن بچه خوشحالند.

مادر بزرگم کنارم نشسته است . صورتش را سمت من میکند و می پرسد : ” محمد تو کی قراره دوماد بشی؟”

کمی با خودم فکر میکنم ومی گویم ” وقتی ۳۰ یا ۳۵ سالم شد ”

مادربزرگ می پرسد : ” برای چی این قدر دیر؟”

و من تند جواب می دهم ” چون زن گرفتن دردسر داره . اینم تو جامعه امروزی ”

سکوت می کند نگاهش را سمت تلویزیون می کند پس از چند ثانیه نگاهم می کند و با حالتی مهربانانه و لهجه ی غلیظ یزدی می پرسد : ” محمد یعنی من زنده میمونم تا بچه ی تورو ببینم؟؟”

حواسم به کلی پرت می شود . . . فکرم مشغول می شود . . . گورستان . . . تابوت . . . ازدواج . . . آرزوی مادربزرگ . . . مادربزرگ ۷۵ ساله ام . . . که شکسته شده است . . . و از زیر چند عمل جراحی بیرون آمده . . . و آخر کاری ها دکتر ها ردش کردند و تنها فرصتش یک سال است . . .

با این حال دروغ میگویم ” آره مامان بزرگ حتما بچه هامو میبینی”

 

نویسنده : محمد بابایی (نامی)

 

 

چند کار کوتاه بی قاعده تر از بی قاعده

 

باران که بارید

مردم شهر از شوق گریستند

در حالی که نمی دانستند

آسمان به حال بدبخت آن ها

می گرید . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام کردم

و بدون شنیدن جواب از کسی

از آن جا رد شدم

وقتی رویم را برگرداندم

همه سراسیمه گفتند

     " خداحافظ . . . خداحافظ "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن قدر به تو فکر کردم

که خودم را

از یاد بردم

محمد بابایی (نامی)

 

یک سپید بی قاعده

 

این روز ها خیلی ها می آیند

و می روند

می دانم عاقبت . . . روزی می رسد که

سر و کله ی هیچ کس پیدا نخواهد شد

آن وقت . .  همه چیز فرق خواهد کرد

شاید من هم آدم دیگری شدم

دیگران مرا دارای اسم های زیادی می کردند

و من تبدیل شدم به جانوری با هزار اسم ناجور . . !!!

.

.

و این روز ها از باران بیم دارم

که یک وقت هنگام باریدن مرا همراه خودش نبرد

و من وقتی با باران خو گرفتم . . .

که دیگر ابری نبود

شاعر : محمد بابایی (نامی)

 

 

 

جدیدا آقای " سید مهدی موسوی " تصمیم به جمع آوری اشعار شاعرانی دارند  که در ژانر غزل پست مدرن فعالیت دارند و اگر در این ژانر شما شعر سرودید باید به ایمیلی که در وبلاگشان نوشتند کارهایتان رابه صورت فایل ورد ارسال کنید و برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ اشخصی ایشان مراجعه کنید.

 

«وبلاگ سید مهدی موسوی»

 

 

جدیدا در زیر زمین خانه یمان قسمتیش را همراه با دوستم آتلیه و قسمتیش را استادیو کردیم و کارمان را بصورت حرفه ای و جدی شروع کردیم .

جدیدا هم به عنوان دستیار کارگردان یک فیلم کوتاه ۲۰ دقیقه ای انتخاب شدم البته هنوز سر صحنه نرفتیم ولی خب انشالله به زودی !!!

و اما از شما دوستان خواهشمندم ایراد کار های من را برایم صادقانه و بدون هیچ رودربایستی بنویسید و نقدم کنید . . .

 

و این هم اولین عکسی که در آتلیه ی شخصی خودم گرفتیم

عکس خودمه البته زیاد حرفه ای نشده ولی خب برای شروع راضیم

 

 

 

 

  

 

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 2:13 ] [ محمد بابایی(نامی) ]

 

ــ آقا چرا روی لباست عکس اسکلته؟ این دستبند چیه دست کردی؟ این شلوارای پاره چیه؟

" تنها نگاهش میکنم . بعد چشم به هم نوع های خودم می اندازم که هم تیپی های خودم هستند . می رویم .. . می رسیم . . .  مردی با چشم های وق زده و پر خون از پشت میز می پرسد :"

ــ این شلوار پاره چیه که پاته؟ تو شیطان پرستی

خب من همینجا مکث میکنم . فکر میکنم . فکرم پرواز می کند ُ می رود در یک خرابه . . . دو پسر بچه را میبینم که شلواری پاره پایشان است .  آه خدای من این ها هم شیطان پرستند؟ آن پسرک آینه ای رو به رویم میگیرد در آینه هزاران فقیر مثل اورا میبینم . . پس در کشور ما هزاران شیطان پرست زندگی  میکنند . . .

بر میگردم به همنجا . جوابی برای آن مرد ندارم . . . میخواهم فریاد بزنم

" این تیپ آدمی نیست که نشانه ی شخصیت آدم است  . . شخصیت آدم است که به تیپ موجودیت می دهد . . چرا نمی خواهید بفهمید؟"

اما چوبه ی دار جلوی چشمانم ظاهر می شود . .  می ترسم

سکوت می کنم و فقط به نشانه ی بله و تایید سر تکان می دهم

یعنی ( بله هر چی شما بگید آقا )

محمد بابایی (نامی)


یک کوتاه تقدیم به تمام آزادی خواهان کشورمان . . .

ای تازه از راه رسیده

تا شب نشده شمع را روشن کن

اینجا چند سالی می شود که

ستاره ها خاموش اند . . .

 

شاعر : محمد بابایی (نامی)

 


شیث رضایی و محمد نصرتی نامه

خود من شخصا از طرفدار های سرسخت استقلال هستم و همیشه یکی از آرزو های فوتبالیم قهرمانی های پی در پی استقلال و شکست های پی در پی پیروزی بوده.

اما وقتی بازی پیروزی رو دیدم اصلا حواسم به کار شیث رضایی و محمد نصرتی نبود و متوجه کارشون نشدم ولی فردا صبحش بچه ها تو مدرسه راجع بهش صحبت میکردن و من تازه فهمیدم چی شده . اونا هم از طریق اینترنت و ایمیل فهمیده بودن.

آقا جان . . . دوستانی که رای صادر می کنید که این دو بازیکن باید جریمه ی سنگین بشن . خود شما وقتی نوجوون یا جوون بودید . . دور از دید مردم این شوخی های زشت نمی کردید؟ هزار تا جوان دیگه این شوخی رو نمی کنن؟

قبول این دو بازیکن حسابی زشت و دور از انسانیت و شرم آور بوده اما چرا اینقدر گندش کردین؟ داداش فردوسی پور تو دیگه چرا؟ این دو بازیکن که این همه سال در خدمت فوتبال ایران بودن به خاطر یک شوخی زشت باید اینطوری جریمه بشن؟ واقعا بیرحم هستین

پس چرا اون حاج آقایی که با دختر جوانی س*ک*س داشتن رو مجازات نکردین؟ و اون دختر بدبخت رو انداختین زندان؟ میدونید که کیو میگم؟ ( توی رشت )

و دوستانی که دوستتان دارم و این قضیه رو گنده کردید با پخش عکس و بحث های پی در پی راجه به این قضیه . . . خداییش این انصاف نیست شما دیگه چرا؟

*** داداشای عزیزم * محمد نصرتی و شیث رضایی * دوستتون دارم ... دیگه شب ها با بغض نخوابین . . . ما آریایی های اصیل همیشه باهاتونیم . . . حتی من که یک استقلالیم . . . انسانیت استقلالی و پیروزی نداره

محمد بابایی (نامی)

 


 ابتدا . . . خاطر کم لطفی ام عذر می خواهم . . . قول می دهم جبران کنم

 

 


داغون نامه

 

 

اتفاق خیلی بدی افتاد . . . حسابی منو داغون کرد

دختر عمه ی مامان بزرگم . . . دختری بود که در سن کودکی خاطر یک مریضی و اشتباه تشخیص دادن دحکتر ها فلج شد و همراه مادرش در یکی از ده های اطراف یزد زندگی می کرد . دختر پاک و خوبی بود و هرگز ازدواج نکرد . مادر پیرش از او محافظت می کرد و دختر گوشه خانه افتاده بود و گاهی برادر ها و خواهر هایش از شهر به دیدن او می رفتند .

یک بار وقتی من به همراه خانواده ام رفته بودیم آن جا ، به من گفته بود که یک روز وقتی وقت کردم بروم پیشش و او یک داستانی از زندگی خودش و داستان یک حسینیه را بگوید و بنویسم و اگر شد چاپ شود . من هم گفتم باشه .

گذشت و گذشت و این موضوع را فراموش کردم و سه روز پیش این دختر در سن چهل و هفت سالگی فوت کرد . . .  ای وای بر من . . . .


عجب نامه

 

یکی از بهترین دوست هایم گفت

" نامی هر وقت تورو می بینم یاد بدبختی هام میوفتم "

  . . . "


چند کار کوتاه و بی قاعده

 

 

بانو

من هم روزی پیر خواهم شد

اما تو آن زمان

به عکس این روز هایم خیره شو

آن وقت تو هم عشقی جوان خواهی داشت . . . .

|ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ|

شب های من

پر شده از گربه های سیاه

و هراس انگیزی که

با " بسم الله " گفتن

غیب نمی شوند . . .

|ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ|

چیزی از چگونه به انتها رسیدنمان

یادم نیست

فقط به یاد می آورم

که یک بار به شوخی گفتم

" برو"

و یک باره بغض کردی . . .

|ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ|

به دنبالم می گردی؟

جستجویم کن میان جاده های دشوار

که شیبشانبه نجاست روسپیان ختم می شود

و وقتی به تابلو " تنها " رسیدی

توقف کن

از رو به رویت گذر خواهم کرد . . .

 

شاعر : محمد بابایی (نامی)

 


سپید بی قاعده

 

تقدیم با بغض

 

 

کوتاه بودن دیوار ها

که سایه را در گستردگی زمین های بی مالک

پخش می کرد

سایه ای که هرگز مالک آن نبوده ام

و سفر های پی در پی و دور و دراز

کی بر می گردیم؟ . . .

به همان سال هائی که این روز هارا

حدس می زدیم ! !

و ای کاش به جای ناله از آینده

و ماتم و گوشه گیری و برای خود بافتن

حصیر خوشبختی را می بافتیم

تا اکنون

آفتاب این گونه آزارمان نمی داد

و فرصت هارا

که به جای ذغال در شومینه هایمان می ریختیم

و حتی هیچ گاه معنای گرم شدن را هم نفهمیدیم

و فقط در عشق هایمان داغ بودیم

و داغیمان که تمام شد

محبت ها با پای خودشان به گورستان رفتند

و جسد های نیمه خوشبختی که

در غیاب خاک طعم دفن شدن را هم نچشیدند

و آغاز شد زمانی برای کشتن

مرد های دلیر رفتند و تاریکی پیروز شد

و هیچ کس صدای گریه ی مرغان دریایی را

نشنید . . .

 

شاعر : محمد بابایی (نامی)

 


موسیقی نامه

 

 

حتما آهنگ " نیلوفر آبی " از / رضا پیشرو و میثم / رو گوش کنید

آهنگ " پیشم بمون " از / اشوان / رو هم گوش کنید

آهنگ " احساس " از / میثم مرشد / رو هم گوش کنید

آهنگ " خاطره " از / مهام و روهام / رو هم گوش کنید

 - - - - - - ------ - - - - - - -------- - - - - - -

این آهنگ رو هم هر بار گوش میدم گریم میگیره . . . خواهشا شما هم گوش کنید ( روی اسم آهنگ زیر کلیک کنید )

 

 

                       usher&pitbull 

 

 

در صورتی که خواستید دانلود کنید بعد از کلیک روی ادرس بالا " دریافت فایل " رو کلیک کنید و دانلود کنید


معرفی نامه

 

سید مهدی موسوی عزیز رو فراموش نکنید

بهاره جلالی  عزیز حرف های زیبایی برای گفتن دارد

ناهید زکیان  عزیز از بهترین استادان من بودند و نوشته های بسیار زیبایی دارند

فاطمه اختصاری  هم حتما سر بزنید . . .

 


ممنون دوستان که مرا خواندید . . . خوشحال می شوم با نقد هایتان مرا بسازید . . .

و راستی از آزادی و دموکراسی چه خبر ؟ من که چند سالی می شود خبری ازش ندارم . . .

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 3:44 ] [ محمد بابایی(نامی) ]

داستانی از من در سایت آریا قلم  / برای خواندن داستان بر روی اسم داستان کلیک کنید

 

چه کسی مسافرت است؟

 

 


پر از رویای چشماتم

که جون داره شبم با تو

    بری هر جای دنیا هم

میگیرم رد پاتو . . .

چقد شیرینه لمس تو چقدر قلب تو آرومه

رو دستات بوسه میکارم

نگاهت پاک و معصومه

تو اینجا پیشمی حالا

 نه تو خوابم نه تو رویا

           قراره مال هم باشیم .

چقدر زیبا شده دنیا

از این بهتر نمیشه نه

تورو دارم تو آغوشم       تورو می بوسم و آروم لباس عشقو می پوشم . . .

ببین پیش تو آرومم تو مثل ماهی می دونم

از امشب تو پیش تو هستم تا آخر با تو میمونم

نگاهت مال من باشه

             شب و روزم سر جاشــــــــــه

اگه اینجا نمیمونی تو

کارم . . .  ای کاش ای کــــــــــــــــــــــــــــــاشه

تو اینجا پیشمی حالا نه تو خوابم نه تو رویا

قراره مال هم باشیم چقدر زیبا شده دنیا

از این بهتر نمیشه نه

تورو دارم تو آغوشم

تورو می بوسم و آروم لباس عشقو می پوشم . . .

از این بهتر . . . 

A.kh.a &m.b.n


 

ماهواره

 

 

این روز ها که دارند به طرز عجیبی ماهواره  هارا جمع میکنند یکی از آشنایان گفت : " ماهوارتونو وقتی نمی بینید سیمشو از پریز برق در بیارین  چون دستگاه ماهواره یاب اگه  ماهوارتون روشن باشه  میتونه بفهمه ماهواره دارین"

این حرفش منو تو فکر فرو برد . با خودم فکر کردم چرا دستگاهی درست نمیکنند تا آدم های دزد را رد یابی کند؟ و بعد دیدم بهتر است این دستگاه ساخته نشود چون اگر دستگاه دزد یاب درست شود تمام آدم هارا می گیرند و تا روشنش میکنند شروع میکند به بوق زدن که این یارو دزد است . . . .

محمد بابایی (نامی)

 


 

کتاب چاپ نشده ی سردرگم

 

این روز ها سخت در حال نوشتن رمانی هستم . رمانی که تصمیم نوشتنش را از یک سال پیش گرفتم . موضوع رمان این است که نقش اول که خودم هستم برای کار کردن به یک مرکز ترک اعتیاد می روم  و در آن جا با چهار معتاد خیلی دوست می شوم و هر کدام زندگی شان را تعریف میکنند که زندگی هر یک به نوعی درد آور و ناراحت کننده هست .

برای نوشتن این رمان یک ماه پیاپی بعد از ظهر ها به یک مرکز ترک در یزد می رفتم و شرایط را می پرسیدم و در آن جا با اشخاص زیادی دوست شدم و این رمان به واقعیت خیلی نزدیک است . نوشتن طرح اولیه رمان به پایان رسیده . میخوام تا میتوانم روی رمان کار کنم. . .

 

محمد بابایی (نامی)

 


 

چند دل نوشته ی کوتاه بی قاعده

 

 

سهراب گفته بود " عشق را زیر باران باید جست " ما هم که آن روز زیر باران رفتیم . . . من عاشق شدم اما آن چتر لعنتی نگذاشت تا تو هم مزه ی عشق را بچشی

ـــــــــ ـــــــــ ـــــــــ

تصور کن تنهایی را

           به شکلی عجیب

رو به رویت ظاهر می شوم . .

ــــــــ ــــــــ ــــــــ

من دیگر طاقت ندارم . . . تا همینجای راه هم که آمده ام خیلی سختی کشیده ام . . . دیگر نمی توانم . . .

من میخواهم همین قسمت جاده بمانم

اما روی تابلو نوشته است : " توقف ممنوع  ای انسان "

 

     محمد بابایی (نامی)

 


 

سپید بی قاعده ( آزاد بی قاعده)

 

 

نمیدانم شعر هابم را دست که بسپارم؟

من لا به لای همین برگه های پاره پاره ی شعرم

گم شده ام

شاید هم تورا گم کرده ام

اما . . . تو که در تک تک واژه ها ستایش شده ای

من خودم را گم کرده ام

شاید هم عینک کور تورا به چشم زده ام

اینجا . . . آرام و بی صدا

کنار همان پنجره ی چوبی

این بار بدون تو نشسته ام

قطره ها با التماس به شیشه می کوبند

و من بی خیال تر از همیشه

نگاه سردم را نثارشان می کنم

شاید سردی نگاهم

و سردی دلم . . . که بسی بیشتر است

       تگرگشان کند

 

                                                            شاعر : محمد بابایی (نامی)

 


اینان که جامه ی عزا را به عاریت

پوشیده اند

از قعر چشم خلق

میراث روشنای شهیدان را

بیرون می کشند

                                      محمد مختاری


موسیقی نامه

 

این آهگنگا گوش کردنشون ضرری به آدم نمی رسونه

برج عاج از مهدی اسلامی

دیوار از داریوش و فرامرز اصلانی

سنگکوب از دی جی عابد

آهنگ های تنها ، حس مجهول ، گلم از آرش خان احمدی

ــــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــــ

به این سایت هم حتما سر بزنید                  http://farbod.me

 


سید مهدی موسوی       عزیز رو فراموش نکنید

       مهسا زهیری          با پست زیبایی به روز شده است

            علی اکبر حیرت         اشعارش رو خیلی دوست دارم و شما هم حتما بخوانید

       منیره حسینی                هم سر بزنید

 
 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 14:14 ] [ محمد بابایی(نامی) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من از درون واژه ها بیرون می آیم و وحشیانه مورد حمله ی روزگار قرار میگیرم به جرم این که روی پیشانی ام نوشته شده : افسرده ای دیوانه . اما نظر خود منو بخواین این همون چیز نیست.
نامی هستم گاهی مینویسم چه شعر چه متن چه داستان چه ترانه . . . مینویسم اما . گاهی ترشحات ذهنم را به تصویر میکشم با دوربینم . . . گاهی به شکل عکس گاهی به شکل فیلم اما به تصویر می کشم و گاهی آدم های خیالی ذهنم را به روی کاغذ میارم چه با سیاه قلم چه با آبرنگ . . . اما میارم
و دیگر هیچ
شاعرم بهر نسل جوان . . .
من به اندیشه ام بهار و خزان
نغز من شعر نسل گوناگون
پند و اندرز می نهم در آن
...
_____________
اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بكشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یك مداد پاك‌كن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم كسی به هوای سرخیشان، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یك تیغ بده موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه‌ی روسری كمی بیندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم بدوزمش به سقف ...

این‌گونه فریادم بی‌صداتر است!

قیچی یادت نرود

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور كنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شست‌وشوی مغزی

مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن‌جایی كه عرب نی انداخت

می‌دانی كه ؟ باید واقع‌بین بود!

صدا خفه‌كن هم اگر گیر آوردی بگیر

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

و برچسب عاشقی می‌زنندم

بعضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می‌خوام

برای وقتی كه کسی به قصد ارشاد

فحش و تحقیر تقدیمم می‌كنند!

تو را به خدا اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر تا در غذا بریزم ...

ترجیج می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردنبند

بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم :

« من یك انسانم، من هنوز یك انسانم، من هر روز یك انسانم !!!!

__________
09393353053
NaMi_sahne@yahoo.com